قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


درگوشی های کودک درون 

 

 
 
70
 

 

صبحها برای هر کسی تو هر جایگاهی فرق داره ; مادر کارمندی که مجبوره ساعت 5 صبح بیدار بشه تا فرزندشو برای مهد یا مدرسه آماده کنه و آخرشم با تاخیر برسه اداره ، راننده تاکسی که هنوز خوابش میاد و حق تقدم و عابر رو کلا  نمی بینه ، میوه  فروش تو خیابون ما که هر روز راس ساعت یکربع به هشت با یک جفت دستکش سفید و لباس سفید اتو کرده و یک سیگار گوشه لبش که هر لحظه احتمال میره خاکستراش بریزه روی سبزیها ، داره به دقت سبزیهای تمیز و دسته شده اشو تو قفسه میچینه و از گوشه لب آواز هم میخونه مبادا سیگاره بیفته ، پزشکی که برای عمل مهمی با عجله میره بیمارستان و...

 برای من اما یعنی از یه خواب دلچسب خنک به همراه هوای تازه ای که نا صبح  بارون تندی باریده باشه و پنجره باز  ریه هاتو پر از  بوی نم خاک و بارون کرده باشه با یکی از  آهنگ های محبوبم از ادیت پیاف یا جو داسن بیدار بشم و اونقدر غلت بزنم تا کل آهنگ خونده بشه بعد پرده اتاق خواب رو که هر شب با غر غر های همسر جان میاندازم بزنم کنار که نور با شدت بیاد تو اتاق و همسر گوله بشه زیر ملافه...  همونطور که میرم صورتمو بشورم تو فکر روزی که در پیش دارم باشم یه ربع تو دستشویی طولش بدم (البته با احتساب مسواک و اینا ) که صدای همسر بلند بشه این خونه مثل قبلی نیست یه دستشویی داره لطفا بیا بیرون فکر کن ! بعد که میام بیرون بوی چای تازه دم با عطر بهار نارنج همیشگی که آدم رو مست میکنه تو خونه پیچیده باشه و با یه لبخند بلند بالا تحویل همسر نهایت تشکر رو بکنم ، بعد خوردن صبحانه به همراه نسیم خنک صبحگاهی انگار که رو دور تند افتاده باشم یه دقیقه ای حاظر بشم و بزنم بیرون و از کنار میوه فروشی بالا رد شم و کلی منتظر تاکسی بمونم  و جلوی پاک کنار اداره پیاده بشم و مثل همیشه همینطور که دستامو رو شمشاداو گلهای تازه خیس میکشم راس ساعت 8:14:45  کارت بزنم و مسوول کارت زنی از ساعت همیشگی من خندش بگیره ... روز من شروع شده ...

 مدتهاست میخوام ورزش صبحگاهی رو چاشنی روازم کنم اگر وسوسه این خواب بذاره ...

 




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/۳/۳

نظرات ()

 




 
 
69
 

دارم فکر میکنم چند وقته درست و حسابی ننوشتم ، بس که شلوغ بود سرم جابجایی خونه و کار  و کلاس زبان ،  میتونم بگم که رو دور تند بودم  این جمعه بعد از مدتها بدون دغدغه کارای عقب افتاده گذشت و از فردا بازم پیش بسوی هفته . تازه رفتم کلاس پیلاتس هم ثبت نام کردم . روزایی که میرم کلاس قبلش میرم ورزش یعنی 4.30 تا 5.30 ورزش بعد 6.30 تا 8.30 کلاس زبان حالا انرژی وجود داره یا نه دیگه باید امتحان کنم بعدا میام میگم چه برسرم گذشت  ابله

ما اومدیم یکی از آپارتمانهای  پدر جان فعلا جا خوش کردیم  به دو دلیل یکی اینکه به امید مقبول افتادن پذیرش همسر بودیم و نمی خواستیم یکساله قرارداد ببندیم  و دیگه اینکه فرصت برای تعویض خونه و خرید خونه بزرگتر رو نداشتیم  و این شد که اومدیم اینجا بماند که کوچیکی خونه بدلیل زیاد بودن وسایل  یکم رو اعصابمه البته  خیلی هم کوچیک نیستا ولی خوب من برای خونه 100 متری و متناسب با اون جهیزیه خریده بودم اینه که  یکم چیدمانش سخت شد. پدر هی اصرار میکرد برید اون بزرگترا رو یکیشو بردارید بشنیند اما هم  روم نمیشد و هم اینکه به محل کار منو همسر خیلی دور میشد

خلاصه که من فکر میکردم  جابجایی خونه خیلی سخت تر از اینا باشه اما الان میبینم  خیلی هم سخت نبود البته با وجود  کمک خانواده همیشه مهربان و دلسوزم

من نمیدونم جریان چیه چرا نمیتونم این 2-3 کیلو اضافه وزن رو کم کنم البته رژیم نمیگیرم و اصلا هم دنبالش نیستم اما پر خوری هم نمیکنم حالا شاید این ورزش به کمکم بیاد خیال باطل

امشب یههو ساعت 9 شب هوس پیتزا کردیم این  شد که تندی وسایلشو آماده کردم (همچنان بدون سوسیس و کالباس) به کمک همسر جان که فقط ناظر بودند و در زمینه خدمات کمک رسانی می کردند ساعت 9.30 یک پیتزا بسیار خوشمزه و سالم خونگی میل کردیم  منم دلو زدم به دریا و بیشتر از نصفیشو خوردم (میخوام وزنم کم کنم)زبان

راستی روز زن مبارک همش فکر میکنم این روز مختص ماماناست و هنوز بهم نمیاد یکی بگه روزت مبارک ازدواج که نکرده بودیم پدری روز دختر برامون کادو میگرفت پارسال روز زن بهمون کادو داد اما من همون روز دختر رو بیشتر می پسندم جووون تر میمونه آدم چه کاریه خوب مژه

فردا به همین مناسبت ما رو میخوان ببرن جشن گفتن لباس فرم هاتونو بپوشید حالا این لباس فرما مال چله زمستون بود و الان به ما دادن  که همون موقع هم اگر میدادن مثل پالتو عمل میکرد بس که  گرم بود منم که گرمایی موندم چه کنم  بهشون میگم مگه روز ما نیست مگه جشن ما نیست چرا میخوایین زجرمون بدین  آخه کی تو گرما مانتو کرپ آستر دار تنش میکنه هان هان؟  بعد طرف زل زده تو چشمای من میگه تو این همه حساسی چطور میخوای بری  یه کشور دیگه زندگی کنی (ربطشو پیدا کردید به منم بگید) واقعا من نمیدونم ما اومدیم کار کنیم یا برده اینا بشیم خوب میخوای نظم برقرار کنی بکن چرا کلفت ترین پارچه موجود رو میگیری و منت میذاری این همه هزینه شده و بعد مار و زجر میدی ، با پاچه نخی ما فرمدار نمیشیم یعنی ؟

به همسر میگم اگر پذیرش ندن که بعید میدونم با این اوضا راحت پذیرش بدن من دپرس میشما یه فکری بکن میگه به محض اینه فهمیدیم پذیرش نمیدن از طریق مهاجرت اقدام میکنیم حالا کی بریم خدا میدونه

دوستم یه پسر 2 ساله داره میگه هر وقت تو چشمای بچم نگاه میکنم یه غم بزرگ میاد تو دلم که آیندش چی میشه و بعد از خودم دلگیر میشم که تو جایی بدنیاش آوردم که هیچ امنینی وجود نداره  باهاش موافقم اما چه میشه کرد کل مملکت که نمیتونن کوچ کنن برن پدرم میگه اشتباه منو نکنین بدنبال آینده بهتر هر جا میتونید برید ما هم که حرف گوش کن .

5 شنبه طلاسازه تلفن کرد که کارتون آماده است بیایید ببرید همسری هم زودی اومد خونه که برای تحویل گرفتنش بریم قرار شد قبلش بریم خونه مامان اینا من یه چیزی رو بدم به مامان که دقیقا جلوی در دیدیم ماشین بوی پلاستیک میده و همچنین یه صدای تلق تلوق هم میده اصرار کردم زودی ببرتش پیش تعمیرکار حالا هی همسری اصرار میکنه که نههه بعدا کار تو واجب تره بلاخره من پیروز شدم و به سمت تعمیرگاه روانش کردم و خودم رفتم خونه مامان اینا یک ساعت بعد تلفن کردم میگه تعمیرکاره گفته آروم بیا خطرناکه! من هنوز نرسیدم .  بعدا فهمیدیم خطر از بیخ گوشمون رد شده حتی اگر یک روز دیرتر میبردیم معلوم نبود چی میشد حالا ماشین ما کاملا فرانسویه وای بحال ماشینهایی که با قطعات چینی تو اینجا بدون کنترل لازم مونتاژ  میشن میگفتن یکی س  م  ن  د خریده دنده عقب نداشته فک کننننمنتظرآخ

اینا رو   ول کن 

 من فردا با اون پتو کلفت تو ذل گرما چه کنممممم زبان

روز مادر به همه مامانای گل تبریک مییگم همچنین به مامان عزیز و فداکارم که برام نمونه بارز صبر و  مهمربونی و داناییه بغلقلبماچ

 پی نوشت : همکار مذکور به سمت کشور مقصد سازمان ما رو ترک کردند و این  2 ماه خنده دار به خاطرات سپرده شداوه

 

 

 





کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/٢/٢٢

نظرات ()

 




 
 
سوتی
 
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/٢/۱٧

نظرات ()

 




 
 
تولد
 

تولد تولد تولدم مبارک 

امروز تولدمه هورا باورم نمیشه  چه زود گذشتامژه هنوزم احساس یه دختر 23 ساله رو دارم بس که من این سن رودوست داشتم تامدتها هر کی میپرسید چند سالته میگفتم 23 سال نیشخند 

چشم بهم زدیم عمرمون رفت انگار همین دیروز بود جشن فارغ التحصیلی دانشگاه و من همون دخترک 22 ساله شیطون وشاد الان برا خودم خانومی شدم اما از شما چه پنهون همون حسا رو دارم فقط گاهی روم نمیشه همونطور شیطونی کنم ...

مامانم دیشب تلفن کرد تبریک بگه گفت من همسن تو بودم 2 تا بچه هام 4.5 و 5 سالشون بود زبان 

پدری هم الان تلفن کرد تبریک گفت قرار شده آخر هفته یه تولد همگانی بگیریم چون من و خواهری کوچیکه و پدری تولدمون تو یک ماه به فاصله 4 روز 4 روز هورا

صبح که از خواب بلند شدم ناراحت از دست همسر خان که چرا تند تند تولدمو تبریک نمیگه  اخمالو رفتم صورتمو بشورم دیدم عزیزم با ماژیک رو آینه دستشویی اینو نوشته جشن تو جشن تولد تموم خوبیهاست  تولدت مبارک بانوی من   قلب بعد یه لب گنده سیاهپوستی  هم کشیده بود زیرش یعنی بوس خنده شمع صورتیه که برای تزیین زیر آینه بود و من هیچ وقت روشنش نمیکنم رو هم روشن کرده بود  منتظر  همونطور صورت نشسته پریدم بیرون و کلی ذوق زدم و بییییییییب

امشب قراره یه تولد کوچولو دو نفری با همسری بگیریم و من کادومو بگیریم بعدم که تفلد بازی خانوادگی داریم هورااااااااااااااااااااااااا




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/٢/٥

نظرات ()

 




 
 
68
 

من خاله شدمممممممممممممم هوریا یوهو   هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

خواهر عزیزم  تقریبا 3 ماهه مامان شده  قربون نی نی گولومون برم من ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/۱/۳٠

نظرات ()

 




 
 
67
 

سلام سلام صد تا سلام صد سال به از این سالها

آرزو میکنم سال 91 برای همه سالی پر از سلامتی ، ثروت الهی ، انرژی و موفقیت باشه .فرشته

امسال اوایل تعطیلات تهران بودیم چون 28 اسفند تازه از سفر کیش برگشته بودیم تصمیم گرفتیم تهران بمونیم و از خلوتی و هوای پاک لذت ببریم لحظه تحویل سال رو دو نفری بودیم کنار هفت سینمون کلی دعا کردیم برای همه و  رقصیدیم هورا... بعدم خونه مامان و بابا و سبزی پلو ماهی معروف و کلی غذاهای خوشمزه و دریافت عیدی از طرف مامان یک عدد وزنه دیجیتال و از طرف بابا کلی وجه نقد که بسی  کیفور شدم. خجالت بیشتر فامیلا رفته بودن سفر و خیلی نشد دید و بازدید کنیم ، از فرصت خلوتی مراکز خرید استفاده کردیم و دو تا هدیه برای پدر شوهر و مادرشوهر خریدیم . تهران هم خیلی خلوت نبود و خیلی وقتها حتی تو ترافیک بزرگراهی میموندیم اما این دیر بیدار شدنها و کنار هم بودنها خیلی بهم چسبید گرچه من همش دلشوره اسباب کشی رو داشتم و همش دوست داشتم تندی وسایل رو جمع کنم  که جناب همسر ممانعت می کرد.

بعدم 3 روز سر کار و 9 ام فروردین هم  به سمت دیار همسر شتافتیم و از بودن در کنار این قوم ریلکس (به معنای واقعی خونسرد و یواشن) بسی لذت بردیم و هی مثل مارکوپولو این ور و اون ور بودیم و هدایا هم بسیار مقبول افتاد . فقط نتونستم دوستامو ببینم چون ایام عید بود و هماهنگی سخت بود امیدوارم اونا زودی بیان تهران مژهخدا رو شکر مشهد تو اون مدتی که بودیم خیلی شلوغ نبود ، اما

اما

موقع رفت تو هواپیما تقریبا دیگه داشتیم با زندگی خداحافظی میکردیم تا حالا به عمرم اینقدر نترسیده بودم تکونهایی بود و تو دل خالی شدنهایی که آدم یاد رولر کوستر می افتاد مسافرها اونقدر جیغ کشیدن و داد و فریاد کردن آدم وحشت میکرد  استرس شاید 3-4 دقیقه ای هواپیما کج بود و یعدم انگار یه گاری میفتاد تو دستانداز و طوریکه به شدت بالا پایین می پریدیم استرس تازه ما با ایرباس ماهان همیشه سفر میریم فکر کنم اگر فوکر کوچولو موچولو بود چی میشد. کل 1.30 به استرس گذ شت اونقدر تکونها بد  و شدید بود که حتی مهماندارها نتونستند پذیرایی کنن . خلبان دعوت به آرامش میکرد و دلیلش رو تغییر سرعت ناگهانی باد از 16kh/h به 90 km/h  اعلام کرد و گفت از هر یک میلیون پرواز یک پرواز ممکنه این اتفاق براش بیفته .خلاصه که تا رسیدیم مشهد و فرود آمدیم بلوایی بر پا بود چند مسافر هم قلبشون گرفت وچند تا هم تنگی نفس گرفتن اطرافمون مثل اورژانس بیمارستان پر از دستگاه های کوچیک اکسیژن شده بود.همسری که به شجاعی معروفه و عاشق آدرنالین و هیجان همش میگفت باید فکری بحال ماموریتهایی که هوایی باید برم بکنم یول

موقع برگشت که من 2 تا قرص ارام بخش خوردم از ترسم اما فقط تپش قلب گرفتم و داغ میکردم ،  علاوه بر مشکلات پرواز که نمونش معطلی 30 دقیقه ای بعد از راه افتادن هواپیما و رسیدن به باند پرواز داشتیم که اونم بعلت آماده نبودن باند پرواز و فرود ناگهانی یک هواپیما دقیقا جلوی هواپیمایی که توش نسشته بودیم بود یعنی من از مونیتور جلو فکر میکردم دارم فیلم میبینم اینقدر که چسبیده به ما نسشت ... ابلهگم شدن چمدون رو هم بهش اضافه کنید ما 11.20 از مشهد باید می پریدیم که 12.10 پریدیم و ساعت 1.50 رسیدیم تهران تا 2.15 منتظر شدیم دیدیم نخیر چمدون همه اومد بغیر از ما بعد پرس و جوهای مکرر که تا پاسخش تا  ساعت 3.45 طول کشید فهمیدیم بهله چمدون ما رو دلشون نخواسته بیارن و مونده تو مشهد و 400 تا چمدون امده بود مال ما توش نبود منتظر اونم چمدون ما پر از مواد خوراکی فاسد شدنی با وزن 35 کیلو ناقابل.قرصهای ارامبخش تازه رو من اثر کرده بود باعث می شد هی به این اتفاق بخندم و ریلکس باشم ... خلاصه چمدون ما با پرواز ساعت 7 ماهان فرستاده شد و همسر طفلکی تا اومد بخوابه دوباره دوید رفت فرودگاه چمدون رو برداشت .

علی رغم تمام بیخوابیها و خستگی  نتونستیم از رفتن به 13بدر صرف نظر کنیم   ساعت 1 خودمونو رسوندیم و حسابی خوش گذشت  . هورا

عصرشم رفتیم خونه خالم و تو اون حیاط با صفا با کلی جیغ و ویغ  و خنده  و شورو حال که همش هم میگفتیم هیس الان صدای همسایه های اطراف  در میاد و آش خوشمزه مامان پز و خاله پز 13 مون و بدر کردیم . 

 

 




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/۱/۱٩

نظرات ()

 




 
 
سال 91 مبارک
 

سال نو گل آورد زمستون رو بهار کرد
سال قبل بار رو بست یواش یواش فرار کرد
عید اومد خنده کن فردا رو کس ندیده
سال نو سال نو یه سال پر امیده
دست بده در دست یار
خنده بزن بر بهار
غم رو فراموش بکن
می گذره این روزگار
صد سال به این سالا باز 
عید شما مبارک
همه بگین حالا باز
عید شما مبارک
ایشالا هر روزتون مثل نوروز باشه
حالتون و فالتون شاد و پیروز باشه
مثل بهارون باشین گل افشون
همیشه خرم همیشه خندون
دست بده در دست یار
خنده بزن بر بهار
غم رو فراموش بکن
می گذره این روزگار
صد سال به این سالا باز 
عید شما مبارک
همه بگین حالا باز
عید شما مبارک
ایشالا هر روزتون مثل نوروز باشه
حالتون و فالتون شاد و پیروز باشه
مثل بهارون باشین گل افشون
همیشه خرم همیشه خندون
دست بده در دست یار
خنده بزن بر بهار
غم رو فراموش بکن
می گذره این روزگار
صد سال به این سالا باز 
عید شما مبارک
همه بگین حالا باز
عید شما مبارک

سال نو مبارککککککککککککککک سالی پر از سلامتی ، آرامش و موفقیت برای دوستان گلم ارزو میکنم




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩۱/۱/٢

نظرات ()

 




 
 
66
 

ما از سفر برگستیم سفر خیلی خوبی بود هوا عالی مثل هوای بهار که من عاشقشم ارامش دریا و ساحل تفریحات آبی هیجان انگیز و لذت بخش همه و همه باعث شد برای سال جدید کاملا رفرش و آماده باشم.

سال 90 برای من در کنار همسری جزء بهترین سالهای عمرم بود

یکسال کامل در کنار هم تو خونه خودمون بهترین لحظات رو داشتیم بلند ترین خنده ها بهترین نقشه ها برای اهدافمون و امیدوار ترین برای فردامون

اولین سالگرد ازدواج که با دیدن دوباره فیلم عروسیمون تو همون لحظه غرق شدم لباس عروس تور سفید ماشین گل زده هلهله مهمونها همه  اون حس ناب دوباره برام تداعی شد ...

برنامه ریزی برای مهاجرت هر چند سخت که بسیاری مواقع با اشک من همراه بود اما در عین حال امیدوار کننده چرا که در پس هر کوه بلندی دشتی مسطح و زیبا وجود داره

تولدها و مهمانی های دونفره و عاشقانه

اعتماد و تکیه و همچنین همراهی با یگانه مرد زندگیم و حس زیبای خوشبختی

عشقی که روز به روز در من پر بار تر میشه و من به انتخابم می بالم  

کاملا سالم و سلامت در کنار خانواده که این بزرگترین نعمته

خدایا ازت ممونم و هزاران بار شکرت میکنم

 

از خدای مهربون میخوام در سال 91 که برای ما سال خیلی مهمی خواهد بود :

 سلامتی و دل خوش برای همه و آرامش که مهمترین فاکتور زندگیه

پذیرش خوب از دانشگاههای معتبری که همسری درخواست داده

قطعی شدن وضعیت ما  برای مهاجرت

پیشرفت  در 2 زبانی که در حال مطالعه اش هستم

پیشرفت مالی در حدی که بتونیم به خواسته ها و اهدافمون مون برسیم کما اینکه تا الان رسیدیم

پیشرفت تحصیلی و کاری طوری که همسر خوشحال بشه و به خواسته اش که رها شدن من از این کار پر استرس است برسه

قطعی شدن سمت جدید همسر

و از همه مهمتر ماندن  در آرامشی که همه ما دنبالش هستیم و داریم

بهار بهار 
صدا همون صدا بود 
صدای شاخه ها و ریشه ها بود 
بهار بهار 
چه اسم آشنایی 
صدات میاد ... اما خودت کجایی 
وابکنیم پنجره ها رو یا نه 
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
بهار اومد لباس نو تنم کرد 
تازه تر از فصل شکفتنم کرد 
بهار اومد با یه بغل جوونه 
عید آورد از تو کوچه تو خونه 

 

 

 




کلمات کلیدی :
 
  نوشته شده توسط نفَس در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

نظرات ()

 




 
........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 
مطالب پیشین
 




 

 

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by diarynafiis
This Template  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.


 
درباره :میتوانم در اندوه دست و پا زنم در تمام تالاب هایش اما کمترین تلنگر شادی پاهایم را سست میکند و من مستانه میلغزم ...
پروفایل مدیر : نفَس

.:: Categories ::.

 

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
استخاره
قوزک پای چپ یک زرافه
بهشت کوچکی بنام خانه ما
خانواده کوچک من
خاطرات زندگی ما
پرسیسکی وراچ
زير آسمان آبي
عدسک آروم
کافه تیراژه
جوجه انترن
غزل طلا
جوجو
نسیم
قفسه
بهاره رهنما
پرنیان عزیز
آبي آرام بلند
آی تک مهربونم
درخشان مهربون
پرسیسکی وراچ 2
سیر ترشی متاهل

.:: Page ::.


.:: Authors ::.

نفَس

.:: Others ::.





.:: Archive ::.

خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸