درگوشی های کودک درون

زمین خوردم بد رفتم هوا گروپی اومدم پایین تمام لباسام پاره شد و دست و پاهام زخمی ...

دیروز داشتم میومدم خونه از خیابون که رد شدم زیر پل پ ا ر ک و ی  کنار پیاده رو یک عالمه شاخه درخت دپو کرده بودن اصلا نمیدونم یهو چی شد اومدم از کنار اونا رد بشم انگار که کسی برای آدم پشت پا بگیره با صورت افتادم زمین الان همه جام درد میکنه اصلا نمی تونم زانومو خم کنم  گریهکلی آدم دورو برم جمع شدن که خودم ترسیدم فک کن گل فروشه از صدای گروپ  زمین خوردن من از اونطرف چهارراه اومده بود این طرف جالبه اما حتی یک پلیس هم از جاش تکون نخورد شیطان مملکته ما داریم

بعد که پاشدم مردم کمک کردن برم اونطرف خیابون نزدیک بود گریم بگیره زودی تلفن کردم قهرمان طفلکی اونم ترسوندم اونقدر صدام وحشت زده بود . با زحمت اومدم خونه دیدم وای زانوم پر خونه و پوستش رفته کف دستام و پشت مچمم پوستشون رفته و خون اموده بود و الان با هر دکمه فشار دادنم درد میگیرن اما کیه که از رو بره ... 

حالا خوبه دیروز صبح صدقه گذاشته بودم کنار که بهش خیلی اعتقاد دارم متفکر

حالا با اون حالم غذا هم درستیدم البته قل اودن همسر خان ولی برنجی درست کردم بس شفته که حال خودم بهم میخورد از خوردنش  آخی همسری هی به  به میکرد و میگفت با این حالت نباید غذا می  پختیدیسبز

امروزم قهرمان تا 10 موند خونه بلکه من نیام سر کار اما دید خودشم داره از کارش میفته و بیخیال شد و راضی شد بیام سر کار اما یه روند غر زد که با این حالت چرا داری میری 

راستش کار زیاد دارم و هفته دیگه هم که 2 روز تعطیله نمیومدم فشار میومد بهم بعدا

داریم دنبال بلیط میگردیم برا تعطیلی ها بیایم دیار همسر که از بس این همسر من یواشه همیشه دقیقه نود دنبال بلیط میره که خوب پر شده حالا اگر جا بدن میریم مشهد.

دوست دارم الان بریم که عید برناممون دست خودمون باشه و شاید یه سفری بریم به مامان اینا حالا داخل یا خارجش معلوم نیست هنوز چون تورا باز نشده فهلا

 

برم که دستم بدجور درد میکنه نمیتونم زیاد تایپ کنم 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

از دیشب فکر اینکه قهرمان ساعت 5 صبح میره ماموریت و من توخونه تنهام نمیذاشت بخوابم تا ساعت 5 صبح وول خوردم و خوابم نبرد که نبرد سر شب هی گفت تو نفس ترسو خودمی پاشو ببرمت خونه مامان و باباییت نی نی جون ولی من با عزم جزم گفتم نه من که اصلا نمیترسم کله صبح تو خونه تنها باشم نگران صبح طفلکی خیلی آروم کاراشو انجام میداد که من بیدار نشم نمیدونست من الکی چشمامو بستم  دیگه دم رفتنش وقتی گفتم چراغ هال رو روشن بذار فهمید بیدارم و یک بوس گنده خداحافظی نصیبم شد مژه خلاصه از وقتی که در آپارتمان بسته شد چشمای منم باز شد و دیگه خوابم نبرد که نبرد و پیرو اینکه تا پنج شنبه شب خونه نیستم و عادت دارم وقتی حتی برای  یک روز خونه نیستم خونه تمیز باشه (آیکون وسواس الکی نداریم) شروع کردم به تمیز کاری : شستن سرویسهای بهداشتی و تمیزکاری آشپزخونه و گرد گیری و .... در تمام مدت هم جناب mecheef روشن بود و برا خودش هی هی دستور غذا میداد تا ساعت 6.30 به تمیزکاری گذشت  جدی اگر مردم خواب نبودن جارو برقی هم میکشیدم  . بعدم که حاضر شدم بیام سازمان.  خیلی زود بود با اتوبوس اومدم چون جناب همسر لطف کردن و در جهت کاهش هزینه های شرکت با ماشین خودشون رفتن فرود گاه که یه موقع شرکت پول اژانس نده (همسر ملاحظه کار ما داریما) . خوبیش این بود که علی رغم پیاده روی سر وقت اداره رسیدم ولی منجمد شدم تو این اتوبوسهای سرد مثلا خط BRT  بود و باید اتوبوسهاش نو باشن ولی قراضه و پر سرو صدا بود . اینه که الان یک عدد نفس خسته خواب آلود  (کلا 5 ساعت هم نشد خواب و بیداریم) پشت میز کارش نشسته و به صدای گوشخراش  رییسش داره گوش میده سبز

راستی شب یلدا هم طبق روال خونه مامان و بابا بودیم و کلی کیفور شدیم فقط کتاب حافظ اصلی  بابا که خیلی دوستش داشت تو کتابخونه نبود و اصلا هم یادش نبود به کسی امانتداده باشه این شد که قهرمان و بابا بخاطر دل خواهر جان که امسال کنکور دارن و باید فال حافظ می گرفت تا وضعیت قبولی در کنکورش مشخص بشه از ونک تا امیر آباد رفتن دنبال حافظ که گویا حافظ هم متواری شده بوده و کار کشید به میدان انقلاب تا تونستن یه حافظ 15 سانتی پیدا کنن و جریان کنکور بخیر بگذره  . ندیده بودیم شب یلدا دیوان حافظ نایاب بشه طوری که شهر کتاب هم نداشت...

یه چیزی بگم  و برم  5شنبه هفته گذشته قرار بود که من با مامان اینا برم دیدن نوه خاله جان که تازه دنیا اومده بود و همسر هم بره دنبال کارای خودشو به چند تا پروژه سر بزنه و بانک بره  و کلی سرش شلوغ بود خلاصه ساعت 9 دیگه حاضر و آماده و چیتان فیتان و همسری هم با کلی مدارک و لب تاب و هزار تا وسایل اومدیم از خونه بیرون و هی تو راهرو بهم می خوردیم  و تا من بیام با مشقت  چکمه هامو پام کنم یهو  در گفت ترق یعنی من بسته شدم و کلید هم اون پشت تو در جا موند یعنی فقط 2-3 دقیقه من و قهرمان هاج و واج بهم نگاه میکردیم و پیام به مغزمون نمی رسید . حالا هم من دیرم شده هم قهرمان هم من باید ظهر میومدم خونه منتظر یک بسته از پست حالا پیدا کنید کلید ساز را ...

جناب قهرمان قصه ما من رو رسوند خونه مامان اینا و خودش سوار بر رخش سپید رفت پی کلید ساز جالبه ساعت 10 کلید ساز تشریف آورد و پس از نیم ساعت کلنجار رفتن و عرق ریخت دوباره پرسیده کلید پشت دره خوب زودتر بگو پس در قفل نیست و سپس در سیم صدم ثانیه با یک ورق فلز بسیار نازک در رو باز کردن منتظر

و همون موقع هم بسته من رسیده بود و همسر تحویل گرفته بود ولی طفلکی تازه ساعت 11 تونست بره سراغ کاراش فقط بخاطر منننننننننن 

خلاصه میخوایید برید بیرون حتما پشت در رو چک کنید که کلید جا نمونه و همیشه هم در رو قفل کنید که فقط با یک ورق قابل باز شدنه حالا میخواد ضد سرقت باشه یا معمولی یا مال هر کشوری اینو کلید ساز فرمودن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

خوب بایستی زودتر میومدم و خبر خوب شدن حال پدری رو میدادم راستش اینقدر ما هول کردیم که حالمون قابل توصیف نبود در صورتیکه دکتر بعد تعطیلات با یک معاینه ساده تشخیص داد که گوش داخلیشون سرما خورده و جای نگرانی نیست فقط باید نمک از غذاشون حذف بشه که خدا رو شکر الان بهترن و سرگیجه تقریبا حذف شده.

امیدوارم همه پدر مادر ها در کنار اعضای خانوادشون سالم باشن.  بغل

چند وقتی که اداره ما بد جوری بهم ریخته هر نیرویی استعفا میده حالا میخواد مدیر ارشد باشه یا کارشناس سریعا با استعفاش موافقت میشه البته از وقتی این مدیر عامل جدید اومده اینطور شده که جای بسی تاسف داره اونم تو این دوره که کار خیلی بد پیدا میشه.

این شد که دوست من بخاطر توهینی که مدیرش بهش کرده بود مجبور شد که در خواست استعفا بده و با اینکه دلیلش رو ذکر کرده بود هیچکس رسیدگی نکرد. حالا اصلا کل اداره هم استعفا بدن برن تا کی میخواین با این روند مدیریت کنین همینه که مملکت داره سمت قهقرا میره متاسفانه. فقط بند پ ا ر ت ی که اهمیت داره. من که تهنا شدم تو اداره دیگه همه دوستام رفتن قهر

چند وقتیه که همش خواب بچه دار شدن میبینم جالبه دفعه آخری بچم تو خواب عروسک بود و تند تند هم شیر میخورد به قهرمان گفتم میگه بس که تو اون اداره با آدمای عجیب سر و کار داری خوابهاتم عجیب شدن حالا ما به بچه آدمیزادم راضی نشدیم هنوز چه برسه به عروسک متفکر

کلاسهای زبان به قوت خودش با قی است خدایی روزهایی که کلاس دارم واقعا خسته میشم تا 5 سرکار بعد هم تو ترافیک 6.30 میرسم کلاس تا 8.30 بعدم خونه حالا شام بپز ابله من از خودم انتظار بیشتری دارم ولی واقعا بدنم نمی کشه تمام 5 شنبه ها هم که به تمیز کاری و اتو کشی میگذره یعنی تا چشم بهم میزنی روزها میاد و میره و هیچی همش شده عجله اونوقت میگیم چرا استاندارد زندگی ما پایینه چرا ساعات کتاب خوندن پایینه 

چه میدونم امیدوارم زود تر قهرمان دانشگاه مناسب رو پیدا کنه و اونا هم پذیرش بدن تا ما هم زودتر تکلیف خودمون رو بدونیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

2-3 روزیه پدری عزیز و مهربونم پدری صبور و آرومم حالش بده و همش بیمارستان و دکترای مختلف میره اونقدر سرگیجه و حالت تهوع داره که دکتر اورژانس بیمارستان پ. ا .ر. س که روز عاشورا بردیمش هم ترسید انواع آزمایشها و سی تی اسکن رو انجام داد چیزی مشخص نشد بین تعطیلات هم هست دکترای متخصص همه سفر رفتن الان بیمارستان هستن ، رفتن پیش دکتر مغز و اعصاب . همسری باهاشونه و من پشت میزم با سردرد شدید همش بغض دارم ونگرانشم ...

خدای خوب و مهربون ازت می خوام همه پدر و مادر ها همه خانواده ها سالم در کنار هم زندگی کنن و مامان و بابایی خوب من هم که مثل یک فرشته پاک هستن سلامت باشن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

اومدم بگم من برگشتم به کار بعد از 10 روز استراحت تو خونه که البته خیلی استراحت هم نبود چون از ساعت 8 صبح تلفنم زنگ میخورد تا 4 بعد از ظهر که برگرد حیفه و اینا .

خلاصه که معاون ارشدمون ازم خواست که برم دیدنش و باهام کلی صحبت کرد که اینجا خاطر شما رو خیلی می خوان و می خوان که برگردید و ما دوست داریم که شما همکار ما باقی بمونید و من هم گفتم دلم برا زحمات 7 سالم می سوزه اما با این شرایط بر نمی گردم احساس کردم بهش برخورد و گفت شرط هاتونو با رییستون مطرح کنید من هم قول میدم به محض اینکه دستم باز شد کارتون رو درست کنم (یعنی وعده سر خرمن دیگه)  بعدم رئیسم گفت ناز نکن ما می خواییم تو اینجا باشی و من خودم تلاشمو میکنم که شرایطت بهتر باشه و ... خلاصه قرار شد من در نامه پس گرفتن استعفا م بنویسم که واحد در خواست داده و به من نیاز داره و من به این دلیل استعفا م رو پس میگیرم منم این کار رو کردم و معاونمون هم روش نامه زد که بنا به نیاز و در خواست و مدیر مربوطه و نامه خانوم فلان استعفا منتفی تلقی میشود. (این کار با غرور من همخونی نداشت اما گفتن اگر این نامه رو ننویسی وزارت کار به سازمان گیر میده)

حالا بماند که من چقدر بعد از برگشتنم حرف مفت شنیدم که آره بخاطر نامه تند استعفاش توبه نامه نوشته برگشته و این حرفا که منم با همشون بشدت برخورد کردم آدمهای بیکار ، کلی ناز آدم رو بکشن بعد یکسری حرف مفت زن بیکار پشت سرت اینطوری بگن.

خلاصه که اینجا همه در حال بخور بخورو دزدی هستن ولی با درخواست افزایش حقوق من که یک هزارم دزدی های اونا نمی شد موافقت نشد اونم بخاطر شرایط بد مالی سازمانی. همین روبگم که مدیر عامل تا سه وعده غذایی فامیلهاش که برا درمان اومدن تهران رو هم از جیب اداره میده و تردمیل 7 میلیونی و 22 لب تاب شخصی و ... اینا رو ما فهمیدیم بماند چیزهای پشت پرده .

دیشب ب ی ب ی س ی در مورد اصل و نسب قوم ایرانی صحبت می کرد و اینکه بعضی ها ادعای سیدی می کنن و برتر می دونن خودشونو یک محقق علم ژتیک باستانی هم صحبت می کرد بنده خدا با ترس و لزر حرفشو زد و آخر حرفاش این بود که با آزمایش DNA ایرانی ها به این نتیجه رسیدن که زمان حمله اعراب به ایران ایرانی ها حاظر به وصلت با اعراب نمی شدن و ژن عرب در قسمتهای جنوبی ایران به مقدار خیلی ناچیز وجود داره پس بعضی از آنهایی که می گن سید هستن ممکنه حرفشون صحت داشته باشه (دقت کنید همش تو حرفاش ممکنه و بعضی و اینا بود) . حالا این پرسنل ضایع اداره ما راه افتادن امروز دنبال عیدی جالبه سراغ منم  اومدن منم گفتم خوشبختانه من سید نیستم (قصد توهین نداشتم اما به نظرم این کار بی معنی میاد).

یک همکار خانوم داشتم که همش راه می رفت می گفت من سیدم پس دعام میگیره من سیدم پس زود ممکنه عصبی بشم و تودلم هیچی نباشه. من سیدم پس فرق دارم . .... من واقعا نمی تونم تو این وادی ها باشم اصلا نمی تونم هضم کنم این مسئله رو. دوستی دارم که 33 سالشه و وقتی به دنیا اومده تو ثبت احوال از پدرش پرسیدن اسمش رعنا سادات باشه یا سیده رعنا که پدر گفته هیچ کدوم دختر من باید انسان باشه . واقعا این کار پدر تو 33 سال پیش ستودنی است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

خوب به عرض مبارکتون می رساند که بنده الان یک خانوم خانه دار هستم.

بعد 7 سال و اندی کار کردن بخاطر حجم بالای کار و فشار زیاد در خواست افزایش حقوق دادم و قید کردم در غیر اینصورت استعفا میدم که خوب از اونجایی که در اداره ما نباید رو راست باشی و فقط دزدها هستند که حق دارن،  با استعفا موافقت شد :دی

حالا از اون روز از ساعت 8 صبح موبایل من زنگ میخوره که استعفا تو پس بگیر  و برگرد و من همچنان سر حرفم هستم و فقط در صورتی بر می گردم که با انتقالم به واحد دیگه ای موافقت بشه که اونم بعید می دونم چون واحد خودمون الان شدیدا بهم نیاز داره :دی

برا آدمهایی که برای شخصیت آدم ارزش قائل نیستن باید بدتر ازینا رو سرشون میاوردم این رییس من کسی بود که 3 سال پیش به من التماس کرد که بمون و منو راه بیانداز من جبران می کنم ، اعتراف می کنم که ساده بازی در آوردم

گرچه روز اول خونه شینی سخت بود اونم برای منی که یا درس خوندم یا سر کار بودم اما به مرور عادت میکنم و به کارهای شخصیم میرسم.

از جو مسموم  اون سازمان به اون بزرگی که فقط کیسه دوخته بودن پول مردم  رو به جیب بزنن و پشت سر هم خاله زنک بازی در بیارن حالم بهم میخوره امیدوارم دفعه بعد که کاری برام جور بشه حداقل جو  خوبی داشته باشه. فعلا فقط می خوام خوش بگذرونم :دی

جالبیش اینکه زیر نامه من همه مدیریان مستقیمم پاراف کرده بودن که با افزایش حقوق موافقت شود که نمی دونم چی شد امور اداری مون که مثل ومپایر ها میمونه با استعفا موافقت کرد و ملتی را در کف کار بنده گذاشت. شیطان

منم دیروز خوشحال و خرم رفتم آرایشگاه و چتریهامو زدم و صفایی به صورت و ابروها دادم بعدم از تجریش تا خونه زیر بارون نم نم قدم زدم و به اون 7 سالی که تو اون سازما هدر دادم فکر کردم . بعدم خونه ماما اینا و حالی به حولی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

من  نمیدونم چرا روزا اینقدر سریع میگذره تا چشم بهم میزنی هفته تموم شده از اون سریعتر 5 شنبه جمعه هاست که هنوز صبح نشده شب می شه.

5 شنبه که تا ظهر به تمیز کاری و جمع و جور کردن خونه گذشت و ظهر هم رفتم کیک شکلاتی که خودم خیلی میدوستم خریدم و پیش بسوی خونه دایی جان و تا شب کلی حالی به هولی ... بد نبود خوش گذشت. خانوم این دایی من 15 سال پیش خوشی زد زیر دلش و با تصمیم خودش جدا شد اینه که این 2 تا بچه  تقریبا شدن خواهر برادر ما اون موقع خونه ما دوبلکس بود و طبیعتا اتاق خوابای ما بالا اینقدر گروپ گروپ می کردیم شبهای تعطیلی که پیش ما بودن که بابام  کلافه میشد از پایین. الان دیگه هممون 20 و خورده ای شدیم و دیگه فقط خنده هامون گوش همه رو کر میکنه .

 قهرمان هم که از 8 صبح تا 8 شب ماموریت بود. شبشم رفتم مانتو بخرم با قهرمان که هیچی پیدا نکردیم و فقط یه شام اوپس نوش جان نمودیم البته بنده فقط ناخنک زدم. صبح جمعه هم باز قهرمان رفت ماموریت و من تهنا بودم تا ساعت 3 همش دور خودم چرخیدم و مطالعه کردم. بازم عصری رفتیم دنبال مانتو و دست از پا درازتر برگشتم طفلکی قهرمان من . اوف که چقدر هوا سرد بود رسما بدون بارونی یخ کردم.

وقتی رسیدیم خونه قهرمان در یک حرکت انتحاری( انتهاری انطهاری انطحاری) تمام انارها رو دون کرد و من با اینکه دلم پر میزد بخورمشون اما بخاطر قرصی که خورده بودم و تا مدتها میدونستم حالت تهوع خواهم داشت نخوردم .هنوزم چشمم دنبال انارهاست! :دی

امروز سرم خیلی شلوغه تو اداره سرگیجه و تهوع هم که مزید بر علت میشه و کلافم میکنه خدایا من این 3 ماه قرار هر روز اینطوری بشم اوهو اوهو از هر چی قرض هورمونیه متنفرم سبز

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

رفتیم و برگشتیم از شمال وووو چه هوایی چه دریایی خیلی خوب بود گرچه هم رفتنی و هم برگشتنی کلی تو ترافیک موندیم  فک  کن هفته دوم مهر و این همه ترافیک یه نی نی 5-6 ماهه هم همراهمون بود که بسی باعث سرگرمیمون شد و کیف کردیم از چلوندن و بازی باهاش دلقک ولی برگشتنا یه لحظه ما جلو افتادیم و اون طفلکی ها بخاطر تصادف یک کامیون با یک ماشین  3 ساعت تو ترافیک تونل دراز بعد امامزاده هاشم موندن خدا رو شکر که نی نی خواب بود وگرنه چی میشد ،  بخاطر 2 دقیقه تفاوت که ما جلو افتادیم ما رسیدیم تهران و خونه اونا هنوز تو تونل بودن خیلی بهمون استرس وارد شد بخاطر اینکه بچه کوچولو همراهشون بود. 

در کل مسافرت بجا و خوبی یود و همچنین فهمیدم قهرمان بچه دوست داره ولی فقط در موارد شادی و سرحال بودنش در بقیه موارد نگاهش هم نمی کنه راحت طلباز خود راضی

امتحان تعیین سطح زبان دادم ار نوع انگلیسی  خیلی ضایع بود که تو فرانسه داشتم خوب پیش می رفتم اما تو زبان اول کند شده بودم . حالا 5 شنبه ها باید از 8 تا 12 برم کلاس دیگه خواب بی خواب حالا این هیچی تمیزی کردن خونه که کار 5 شنبه هام بود و چکار کنم. احتمالا یه نفر رو بگیرم یه هفته درمیون بیاد کمک نمیدونم مدتش طولانی میشه یا نه اما من عادت داشتم هر 5 شنبه تمیز کاری کنم   خوب ....

دیگه دیگه کلاس ورزش هنوز وقت نکردم برم اما تو برنامه هام هست.

دیشب خونه مامان اینا بودیم و یکم با قهرمان سر کار و تعویض ماشین و اینا تو جمع حرف زدیم که احساس کردم بهش بر خورد و تو هم رفت . من چند وقتیه بخاطر کارش و بعضی مثال خیلی فکرم درگیره یه جورایی راضی نیستم از شرایط خیلی هم سعی میکنم انرژی مثبت بدم بخودم ها ولی خوب دیگه بعثی وقتا نمیشه و بهم میریزم ولی تندی بعدش یاد کسایی می افتم که حسرت زندگی این چنینی رو دارن و واقعا نمی خوام قدر نعمتهایی که بهم داده شده رو ندونم.

صبح قهرمان سعی میکرد جو رو عوض کنه  و این شد که بعد از صرف صبحانه ای مفصل ساعت 9 رسیدیم سر کار.:دیییی

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نفَس نظرات () |

Design By : Night Melody