تازه ها

روزها داره میگذره و من کم کم به محیط جدید عادت میکنم و میتونم بگم دوستش دارم. 

گاهی وقتی با خانوادم صحبت میکنم اوج دلتنگی میاد سراغم اما به لطف تلکنولوژی تا تصویرشون رو میبینم و پسرک خواهری شکلک در میاره و از ته دل میخنده  همه دلتنگی ها تا مدتی فراموش میشه . با خودم فکر میکنم خوبه  خانواده من همیشه حس حمایتی داشتن یعنی همو دوست داریم و دلمون تنگ میشه  اما خبری از اینکه کی برمیگردی زود باش بیا و اینا نیست و هر وقت تا میخوام بگم دلم تنگه میگن از وقتی اینجا بودی هیچی تغییر نکرده فکرشو نکن و از زندگی لذت ببر. این نقش خیلی بهم کمک میکنه. 

معمولا آخرای هفته با دوستان میگذره ، بیشتر ما مهمانیم تا میزبان. انصافا در کنارشون خوش میگذره. کلا همصحبتی با آدمای با سواد و کسانیکه حرفی برای گفتن دارن رو دوست دارم. هنوز خونه دلخواه رو پیدا نکردیم خونه ها خیلی بزرگن که اصلا به سایز ما نمیخوره و با توجه از شناختی که از خودم دارم و حساسیتی که رو تمیزی و مرتبی خونه دارم بهتره یک خونه سایز استاندارد بگیریم چون اینجا خبری از اتی خانوم عزیز که میامد و کمکم میکرد نیست. خونه های سایز متناسب هم بیشتر آپارتمان هستن و مرکز شهر که همسر نمیپسنده و دلش حیاط دلباز میخواد که خوب واقعا وسوسه کننده هم هست.

هر روز زندگی تو اینجا پر از تجربه است که این تجربیات با رفتن من به کالج بیشتر هم خواهد شد. احتمالا برای دوره چند ماهه ای برم کالج زبان و فکر میکنم برای اشنایی با لهجه میکس بریتیش و امریکن و کیوی لند بسیار مفیده. با همکارهای همسری که گپ میزنیم تنوع افکار آدمهایی که از امریکا یا اروپا اومدن خیلی جلب توجه میکنه .برای من باورش سخته که فردی از کالیفرنیا یا لس آنجلس و یا نیس و بارسلون که شهرهای مورد علاقه من هستند بیاد و زندگی در آنسوی ابهای اقیانوس ارام رو ترجیح بده . راستش اگر من بودم زندگی در آن شهرهای دوستداشتنی رو انتخاب میکردم . عمده دلایلشون آرامش و امنیت این کشور، استانداردهای غذایی و پاکیزگی اش هست. 

تغییر سبک زندگی هنوز رو من تاثیری نداشته. ورزش تقریبا جز لاینفک زندگی مردم اینجاست در هر سن و در هر جایگاهی دویدن پیاده روی روزانه باید باشه . مثل یک وعده غذایی میمونه. هفته گذشته که از کلاس برمیگشتم تصمیم گرفتم مسیری تا خونه رو پیاده روی کنم . ساعت 11 راه افتادم و 2.30 رسیدم خونه. وسطای راه خسته شده بودم و دنبال ایستگاه اتوبوس میگشتم که متوجه شدم اصلا اون اطراف اتوبوسی نمیاد.جالب اینکه مادرهای جوان با کالسکه بچه ها در حال دویدن بودن گاهی تعداد بچه های موجود در کالسکه در سنین مختلف به 3 تا هم میرسید.  اونوقت ما برای اضافه شدن یک فرد جدید همچنان با آقای خونه در کشمکش میباشیم.

تغییرات دما که همراه با یک آفتاب دلنشین و خنکی مطبوعی هست روز به روز محسوس تره جدیدا صبحا با صدای بلبل و سار بیدار میشم . دقیقا همون حس آخر زمستان ایران رو داره . این حس کرختی تو خنکای مطبوع باعث ارامش منه.

 

/ 7 نظر / 40 بازدید
غزل

چقدر خوب من که هنوز نتونستم یه پست بذارم خیلی سرم شلوغه هم توش هم بیروونش [نیشخند] خودت مراحل انجام و اقدام برای مهاجرت رو تو یه پست بنویس واسمون بعد همینجا بیاییم ازت سوال کنیم [زبان]

فاطمه

سلام خوشحالم ازخیلی چیزا مقلا راضی هستی - محیط وشرایط وهمه چی موردپسندته -پشیمون نشدی -بودن تکنولوظی وهمرتهی خوانواه ات که فورا بایک جمله ارامش و....به قلبت میریزن -خبر کلاس رفتن و....... والا مااگه ازاین جوناداشته باشیمتبهایی پیاده روی تواین هوا وگرما و.....زانودرد و.....تازه خواهرزاده ام همراه باشه چنددفعه باخواهرم اینا دست به دست میکنیم که یمی خسته نشه حالا3تا تو کالسهکه باهم[تعجب][نیشخند] ماشمال کالسکه بردیم روباربند ماشین گذاشتیم ولی استفاد نشده برگشت[نیشخند]--واقعا تاحالا نشنیده بودم عجیب بودازامریکایا اروپا اومدن

ريحان

اي جانم خدا را شكر كه خوبه همه چيز و خوشت اومده، انشاالله هميشه راضي بموني عزيزم ، من برگشتم وب قبلي اون وبمو بلاگفا قورت داد بي ادب

آمارین

واقعا که اونجا بهشت روی زمینه. این پرت افتادنش از قاره های دنیا باعث شده کمتر ادمیزاد دست به تخریبش بزنه. امیدوارم موفق باشی و زندگی پر از اتفاقای خوب باشه برات

قاصدک

چه عالی .. پس از آرامش و تمیزی و همه ی امکانات خوب اونجا نهایت استفاده رو ببر دوستم [لبخند]

فاطمه

دیروز.امدوز کلی باخانواده وخواهرزاده هام دورهم مشغول خریدبراشون بودیم عروسی دعوتن .مت فقط حکم نظربده داشتم[نیشخند]وفقط 1 شال سبز خذیدم براخودم هستیم اومدم ایتجا دلم شدید دلتبگت شد[گریه]